زنده گی مسخره

«وقتی خیلی بچه بودم می‌خزیدم زیر تختم، یک گوشه خودم را جمع می‌کردم و می‌خوابیدم. همین که در یک آن به دو دیوار تکیه داشتم بهم احساس گرما و امنیت می‌داد.

هشت‌نه ساله که بودم توی گنجه‌ی اتاق‌خوابم می‌خوابیدم و درِ گنجه را می‌بستم. اگر هم دست از این کار برداشتم محضِ این بود که خواهرم ، گفت این‌طوری دوباره از توی رحم ِ مادرم سر درمی‌آورم.»

 

---

«فقیر بودن چیز خیلی گندی‌ست. این هم که آدم احساس کند یک‌جورهایی حقش است فقیر و بیچاره باشد

 

گند است. آدم یواش یواش باورش می‌شود به‌خاطر این گرفتار فقر شده که زشت و کودن است.

 

دور ِ زشت و باطلی‌ست. کاریش هم نمی‌شود کرد. فقر نه به آدم قوت می‌دهد، نه درس استقامت. فقر فقط به

 

آدم یاد می‌دهد چه‌طور فقیر بماند.»

---

«اگر با کسی وارد جنگ می‌شوی که مطمئنی ازش کتک می‌خوری باید اولین مشت را تو بزنی چون فقط برای همان یک مشت فرصت داری.»

 

---

 

«مسخره‌ست که چطور غصه‌دارترین آدم‌ها می‌توانند شادترین مست‌ها باشند.»

 

گذشته ی دور

کلاس دوم دبیرستان شیفت بعد از ظهر بودم،باران تندی می بارید،

آن روز صبح یک چتر هفت رنگ دسته صورتی خریده بودم،

وقتی به مدرسه رفتم دلم میخواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم

اما...

زنگ خورد.

هر عقل سالمی تشخیص می داد که کلاس درس واجبتر از بازی زیر باران است.

یادم نیست آنروز آموزگارم چه درسی به من آموخت ،

اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده.

بعد از آنروز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد

ومن صد بار دیگر چتر نو خریده باشم ،

اما...

آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد...!

این اولین بدهکاری من به دلم بود که در خاطرم مانده.

بعد از آن هر روز به انداره ی تک تک ساعت های عمرم به دلم بدهکار ماندم،

به بهانه ی عقل و منطق از هزار و یک لذت چشم پوشیدم،

از ترس آنکه مبادا آنچه دلم میخواهد پشیمانی به بار آورد

خیلی وقتها سکوت اختیار کردم،

اما حالا

بعضی شبها فکر می کنم اگر قرار بر این شودکه منه آمدن صبح فردا را نبینم:

چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه ی منطق حماقت نامیدمش...!

حالا میدانم هر حال خوبی سن مخصوص به خودش را دارد...