تلنگر

نه مرادم نه مریدم ،

نه پیامم نه کلامم،

نه سلامم نه علیکم،

نه سپیدم نه سیاهم.

نه چنانم که تو گویی،

نه چنینم که تو خوانی ونه آن گونه که گفتند و شنیدی.

نه سمائم،

نه زمینم،

نه به زنجیر کسی بسته و نه برده‌ی دینم

نه سرابم،

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم،

نه گرفتار و اسیرم،

نه حقیرم،

نه فرستاده پیرم،

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم، نه بهشتم 

چنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه‌ گفتم،

نه‌ نوشتم،

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم.

حقیقت نه به رنگ است و نه بو،

نه به های است و نه هو،

نه به این است و نه او،

نه به جام است و سبو...

گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم،

تا کسی نشنود آن راز گهربار جهان را،

آنچه گفتند و سرودند تو آنی ...

خود تو جان جهانی،

گر نهانی و عیانی،

تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی

که خود آن نقطه عشقی

تو اسرار نهانی

همه جا تو 

نه یک جای ، 

نه یک پای، 

همه‌ای 

با همه‌ای 

همهمه‌ای 

تو سکوتی 

تو خود باغ بهشتی. 

تو به خود آمده از فلسفه‌ی چون و چرایی، 

به‌ تو سوگند که این راز شنیدی و 

نترسیدی و بیدار شدی، 

در همه افلاک بزرگی، 

نه که جزئی ، 

نه چون آب در اندام سبوئی،

خود اوئی،

به‌خود آی

تا بدرخانه‌ی متروک هرکس ننشینی 

و به‌ جز روشنی شعشعه‌ی پرتو خود 

هیچ نبینی 

و گل وصل بچینی 

به‌خودآ...

برگزيده

" نمی توانم به کسی که دوستش دارم بگویم : با این که بزرگ ترین نویسنده ی گمنام جهانم حریفم تو زندگی یه قوطی خالیه که با نوک پام هی بهش ضربه می زنم و نگاهش می کنم. "

 

"چندین ساعت می شد که زور می زدم بخوابم ، اما بی نتیجه بود و همین طور غلت می زدم.

داشتم داغون می شدم چشم هام رو تا جایی که می تونستم محکم بستم و بنا کردم به گوسفند شمردن .

پنجاه هزار تایی از اون حرومزاده ها رو شمرده بودم که یک هو اون ها شروع کردن به شمردن من . "

 

" جیک گفت : سلام

گفتم : خیلی وقته ندیده مت .

دست همدیگه رو فشردیم .

جیک روی تخت نشست و گفت : تیپت حرف نداره ، معرکه ست.

گفتم : تو هم به نظر سرحال میای . فقط از این ورت اون ورت معلومه.

گفت : وقتی می میری این طوری می شه. "

ح.ض.و.ر

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .

...........

از دست عزيزان چه بگويم ؟ گله اي نيست

گر هم گله اي هست، دگر حوصله اي نيست


سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز اين دست ، مرا مشغله اي نيست


ديري ست که از خانه خرابان جهانم

برسقف فروريخته ام چلچله اي نيست


در حسرت ديدار تو ، آواره ترينم

هر چند که تا منزل تو فاصله اي نيست


بگذشته ام از خويش... ولي از تو گذشتن

مرزي ست که مشکل تر از آن مرحله اي نيست


سرگشته ترين کشتي درياي زمانم

مي کوچم و در رهگذرم اسکله اي نيست

فلسفه وعرفان

«فلسفه» حرف می آورد و «عرفان» سکوت.

آن عقل را بال و پر می دهد و این عقل را بال و پر می کند.

آن نور است و این نار.

آن درسی بود و این در سینه.

از آن دلشاد شوی و از این دلدار.

از آن خدا جو شوی و از این خدا خو.

آن به خدا کشاند و این به خدا رساند.

آن راه است و این مقصد.

آن شجر است و این ثمر.

آن فخر است و این فقر.

آن کجا و این کجا !

اعتراف

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

زمان می گذرد و بانگ رحیل نرم نرمک در گوش جان می پیچد و مرا از جهان اجتماع به جهان فردیت می برد تا بجای نقد جامعه و سیاست به نقد احوال جان نشینم و از قیل و قال برون فارغ شوم و به شور و حال درون پردازم و از هیاهوها بگریزم تا در سپهر سکوت خود را بازیابم و نقد جان را بی پروا بر تارک این فضای مجازی نشانم. فاش گویی ای که در جان این کلام جاری است، از گرمای شور و حرارت احساسی سرچشمه می گیرد که در لحظه لحظه روزهای زندگی در گلوی مردی سودا زده در التهاب ناگفته ها، واژه ها را می جسته تا شاید کلامی یابد، لایق گفتن. و امروز حقایق مستور و نامرئی، رنگ اعترافات می گیرند تا مردی تن خسته و دل بسته از داستانی گوید که «از نهفتن آن دیگ سینه می زد جوش».

درانتظار گردو

بیا وقتمان را با این بحث های بیهوده تلف نکنیم! (مکث، با حرارت) بیا تا فرصت هست کاری بکنیم! هر روز به وجود ما احتیاج نیست! در واقع مشخصاً به وجود ما احتیاجی نیست… بیا برای یکبار هم که شده، به بهترین وجهی، نماینده ی این نژاد متعفنی باشیم که تقدیری ظالمانه ما را بهش منتسب کرده…ببرها برای کمک به همنوعانشان یا بدون کوچکترین مکثی هجوم می برند و یا این که به اعماق بیشه فرار می کنند. اما مساله این نیست. این که ما اینجا چکار می کنیم، مساله این است و خوشبختی ما هم در این است که اتفاقاً جواب این را می دانیم. بله در این اوضاع کاملاً مغشوش فقط یک چیز مسلّم است. این که ما منتظر گودو هستیم تا بیاد

پرگاله

1- همراه سایه هایمان از خیابان باغ گذشتیم... خوکدانی بوی خوک ها را  می داد . گاو ایستاده بود و به ما می جوید. دان زوزه می کشید.

2- مهتاب از پله های آشپزخانه پایین آمد...

3- کدی جعبه را گرفت و کف اتاق گذاشت و آن را باز کرد. پر از ستاره بود. وقتی من آرام بودم آنها هم آرام بودند. وقتی تکان می خوردم، می درخشیدند و برق برق می زدند.


4- چارلی گفت: «کدی. اون نمی تونه حرف بزنه.»

کدی گفت: «مگه دیوونه ای.» شروع کرد به تند نفس کشیدن. «می تونه که ببینه. نکن. نکن.» کدی جنگید. هر دو  تند نفس کشیدند. کدی یواش گفت: «خواهش می کنم. خواهش می کنم.»

چارلی گفت: «بفرستش بره.»

کدی گفت: « می فرستمش. ولم کن.»

چارلی گفت: « می فرستیش بره.»

کدی گفت: «آره ولم کن.» چارلی رفت. کدی گفت: «ساکت، رفته.» من ساکت شدم. صدای کدی را می شنیدم و بالا و پایین رفتن سینه اش را حس می کردم.

5- دستم می خواست به دهنم برود ولی دیسلی نگهش می داشت.

6- کدی و جانسون داشتند در آیینه کتک کاری می کردند.   

7- تأسف آدم همیشه از عادت های بیهوده ای است که دچار آنها می شود.

8- چیزی که امروز به نظرشان وحشتناک بوده فردا یادشان نیست.   

9- یک زمان بود که آدم را از روی کتاب هایش می شناختند.

10- وقتی آدم نمی خواهد کاری را بکند، جثه اش سعی می کند با یک جور ناغافلی و حقه بازی به کردن آن کار وادارش کند

زن


۱_پرودون‌ از پدران‌ سوسیالیزم‌ مدرن‌ معتقد است
زن، حد‌ وسط‌ میان‌ مرد و دنیای‌ حیوانی‌ است‌
و به‌خودی‌ خود، علت‌ وجودی‌ ندارد،زمانی‌ که‌
هوش‌ خود را به‌ کار گیرد، زشت، دیوانه‌ و ایکبیری‌ می‌شود

2_اوگوست‌ کنت:
پدر جامعه‌شناسی‌ جدید غرب‌ و ازمخالفان‌ مذهب‌
و از برجسته‌ترین‌ مدافعان‌ علوم‌ تجربی‌ میگوید
«مرد برای‌ اندیشیدن‌ ساخته‌ شده‌ است‌ و زن‌
برای‌ دوست‌ داشتن.»

۳_زیگموند فروید:
زن بعلت نداشتن آلت تناسلی مرد به او
حسودی میکند.

4_شوپنهاور می‌گوید
«زن‌ حیوانی‌ است‌ با گیسوان‌ بلند و افکار کوتاه.»

5_ژان‌ ژاک‌ روسو، از برجسته‌ترین‌ نظریه‌ پردازان
‌ دمکراسی‌ و قرارداد اجتماعی‌
در غرب‌ نیز دربارة‌ زن، چنین‌ قضاوت‌ می‌کند:
تقریباً‌ تمام‌ دختر بچه‌ها خواندن‌ و نوشتن‌ را با اکراه‌ 
می‌آموزند،اما کاربرد سوزن‌ را همیشه‌ داوطلبانه‌
یاد می‌گیرند هیچ‌ هنری‌ را نه‌ دوست‌ دارند و نه‌
یاد می‌گیرند و هیچ‌ نبوغی‌ هم‌ ندارند

6_دکتر پُل‌ ژولیوس‌ موبیوس‌ می‌نویسد:
ناتوانی‌ ذهنی‌ یا ضعف‌ فکری‌ زن‌ نه‌ فقط‌ واقعیت
بلکه‌ یک‌ ضرورت‌ .قدرت فکری زن‌ از مرد کم‌تر است‌
است و آنها را بسیار سریع‌تر نیز از دست‌ می‌دهد.
سر زن‌ کوچک‌تر از مرد است ‌و سر کوچک‌ به‌طور 
طبیعی‌ مغز کوچک‌ را جای‌ می‌دهد
و ضعف‌ فکری، او را از استدلال‌ دور می‌کند.»

7_پُل‌ بروکا می‌گوید
نباید از نظر دور داشت‌ که‌ زن‌ به‌طور متوسط
اندکی‌ کم‌ عقل‌ و هوش‌تر از مرد است
ممکن‌ است‌ دربارة‌ این‌ تفاوت‌ مبالغه‌ شده‌ باشد
اما در هر حال، تفاوتی‌ بسیار واقعی‌ است.
بنابر این‌ می‌توان‌ فرض‌ کرد که‌ کوچکی‌ مغز زن‌ در عین‌
حال، تابع‌ کهتری‌ جسمانی‌ و کهتری‌ فکری‌ او است

8_هاولاک‌ الیس‌ اظهار می‌دارد
هزاران‌ زن‌ به‌ نقاشی‌ پرداخته‌اند، اما فقط‌ مردان‌
در این‌ رشته‌ نبوغ‌ داشته‌اند»

داروین


در انگلستان قرن ?? يكي به اسم داروين پيدا شد كه وقتي پس از ؟ دهه تحقيق به میهن خود برگشت نتيجه تحقيقات خود را چنين اعلام كرد:مردم ! باباهاتون ميمون بوده.  

تا پيش از اين کسي جرات زدن چنين حرفي را نداشت.فقط بچه ها بودند که گاه گاه وقتي با هم دعوا مي کردند به همديگر مي گفتند:بابات مثل ميمونه. 
زيست شناسي مي گفت:کار بزرگ داروين همين بوده که به اين مرافعه ها خاتمه داد.
زيست شناس ديگري که تصاوير ادم و حوا را در کليساهاي لندن زياد ديده بود گفت:حيف ادم و حوا به ان خوش تيپي نبود؟!اين داروين چه بد سليقه است. 

دانشمندي بي دين و مادي هي تكرار مي كرد:تفاوت خيال تا واقعيت تفاوت ادم تا ميمون است.هر چه ان زيباست اين واقع است.
همين چند سال پيش بود كه نهضت سبزهاي المان در مخالفت به تخريب يك جنگل كه در ان ميمون هاي بسياري زندگي مي كردند يك پلاكار بزرگ به درخت هاي جنگل اويزان كردند و روي ان از زبان ميمون ها نوشت:اي فرزندان نا خلف!خانه پدران خود را خراب نكنيد  
يكي مي گفت:بشر چنان حيات وحش را تخريب مي كند كه مي ترسم يتيم شود! 

میمونی گفت:ما هزاره ها در هزار و نسل در نسل تنزل کردیم تا به انسان رسیدیم و حالا ادم اسم این تنزل را تکامل گذاشته است!  
ميمون پيري كه سمعك زده بود گفت:خيلي مسخره است!بعضي ادمها ما را مي كشند تا بخورند در همان حال روز پدر و روز مادر دارند.
بچه بي تربيتي يك حرف بد زد:هر پدري يك نسل به ميمون نزديك تر است. 
فيلسوفي گفت:همان طور که انسان از دل میمون به وجود امده است روزی موجود تکامل یافته تری از دل ادم بیرون میاید و انوقت است که ان موجود نیز به نوبه خود انسان را حیوان می داند و شاید هم بکشد و بخورد! 
میمونی در جنگل به دیگر میمون ها گفت:باید با نظریه داروین مخالفت کنیم . اینها فردا از ما طلب ارث می کنند و می گویند:می گویند بابای ما هستید خرجی بدهید!

ارشمیدس

یک روز ارشميدس به حموم رفت لابد چرك بوده. اما به جاي اينكه كيسه بكشد شروع به بازي و غوطه خوردن در اب كرد.پائين مي رفت و بالا مي امد و باز پائين مي رقت و بالا مي امد 
خيلي ارام...
اما يكبار كه پائين رفت يكهو از اب بيرون جست. فرياد كشيد:يافتم يافتم 
كساني كه حمام نرفته اند نمي دانند كه فرياد در حمام چه انعكاس پر ابهت و چند بارهاي دارد
اولين گمان اين بود كه ارشميدس سنگ پا پيدا كرده است. اما تا ان روز كسي براي سنگ پا اينطور نعره نكشيده بودانهائي كه به ارشميدس نزديك تر بودند بي اختيار ذهنشان به ثروت و جواهري رفت كه ارشميدس از روي خوش شانسي و اتفاق پيدا كرده است كه فرياد در فرياد ارشميدس انداختند: مال ماست!مال ماست

اما ارشميدس بي اعتنا به همه چيز و همه كس و حتي لباسهايش از سر شوق لخت مادر زاد از حمام بيرون زد.صاحب حمام فقط يك فريارد كوتاه داشت:پس پول حمام چي؟ 
بعد يكهو مثل تير از سرش گذشت كه ارشميدس چيز با ارزشي يافته و فرياد زنان به دنبالش افتاد:مال من است. مال من است

حمامي پس از اينكه ۲۰۰-۳۰۰ متر به دنبال ارشميدس دويد ديگر كاملا باورش شد كه ارشميدس چيز با ارزشي پيدا كرده و حالا فريار مي زد:
دزد!دزد!بگيريدش... 
وقتي ارشميدس از كنار بازار شهر گذشت جمعيتي كه از پي اش مي دويد به ۱۸ نفر رسيد. در حاليكه ارشميدس همچنان فرياد مي زد:يافتم يافتم
پيرزني گفت:چه بي حياست اين مرد

لاتي به محض اينكه ارشميدس را ان طور لخت مادر زاد ديد گفت:اين چي چي پيدا كرده كه بايد حتما لخت نشون بده؟!!! 
حمامي مي گفت:منطقا انچه كه در حمام است مال حمامي است
يكي از سوفسطائيان خواست با اين نظريه مخالفت كند كه مامور امد:حرف بي حرف!اين چيز ها مال دولت است

اما ارشميدس كه غافل از دور و برش بود همين طور فرياد مي زد:يافتم يافتم!
جمعيت كه هر لحظه بيشتر مي شد و كلافه بود دسته جمعي فرياد زدند:اخه بگو چي يافتي؟ 
ارشميدس با همان شور و حال فرياد زد:هر جسمي كه در اب فرو رود به اندازه وزن مايع حجمش كم مي شود!
مردم گفتند:چي چي گفتي؟
ارشميدس كه از دقت و توجه مردم نسبت به مسائل علمي شوق زده شده بود شمرده حرفش را تكرار كرد.
همگي با هم گفتند:اين مردك خر چه مي گويد؟ديوانه است
مردي گفت:هر جسمي كه در اب فرو رود به اندازه ارشميدس ديوانه نمي شود

فرداي انروز بر سر حمام يك تابلوي كوچك نصب شد كه روي ان با خط خوش يوناني نوشته بود:برای حفظ شئونات اخلاقی!از پذیرش دانشمندان و فلاسفه معذوریم 

معرفی مکتب های مختلف به شیوه طنز

سوسياليسم :دو گاو داريد.يكي را نگه مي داريد .ديگري را به همسايهء خود مي دهيد.

كمونيسم : دو گاو داريد.دولت هر دوي آنها را مي گيرد تا شما و همسايه تان را در شيرش شريك كند.

فاشيسم : دو گاو داريد.شير را به دولت مي دهيد .دولت آن را به شما مي فروشد.

كاپيتاليسم : دو گاو داريد.هر دوي آنها را مي دوشيد .شيرها را بر زمين مي ريزيد تا قيمتها همچنان بالا بماند.

نازيسم : دو گاو داريد.دولت به سوي شما تيراندازي مي كند و هر دو گاو را مي گيرد.

آنارشيسم : دو گاو داريد.گاوها شما را مي كشند و همديگر را مي دوشند.

ساديسم : دوگاو داريد .به هر دوي آنها تيراندازي مي كنيد و خودتان را در ميان ظرف شيرها مي اندازيد.

آپارتايد : دو گاو داريد . شير گاو سياه را به گاو سفيد مي دهيد ولي گاو سفيد را نمي دوشيد.

دولت مرفه : دو گاو داريد.آنها را مي دوشيد و بعد شيرشان را به خودشان مي دهيد تا بنوشند.

بوروكراسي : دو گاو داريد .براي تهيهء شناسنامهء آنها هفده فرم را در سه نسخه پر مي كنيد ولي وقت نداريد شير آنها را بدوشيد.

سازمان ملل : دو گاو داريد.فرانسه شما را از دوشيدن آنها وتو مي كند.آمريكا و انگليس گاوها را از شير دادن به شما وتو مي كنند .نيوزلند راي ممتنع مي دهد.

ايده آليسم : دو گاو داريد.ازدواج مي كنيد.همسر شما آنها را مي دوشد.

رئاليسم : دو گاو داريد.ازدواج مي كنيد.اما هنوز هم خودتان آنها را مي دوشيد.

متحجريسم : دو گاو داريد .زشت است شير گاو ماده را بدوشيد.

فمينيسم : دو گاو داريد.حق نداريد شير گاو ماده را بدوشيد.

پلوراليسم : دو گاو نر و ماده داريد .از هر كدام شير بدوشيد فرقي نمي كند.

ليبراليسم : دو گاو داريد.آنها را نمي دوشيد چون آزاديشان محدود مي شود.

نیچه

 شلاق و زنان

 

نیچه از بزرگترین فلاسفه تاریخ است به همین علت یا حرف هایش قابل درک نیست یا باعث تعجب است . از جمله مشهور ترین عبارات وی این است : به سراغ زنان میروی شلاق را فراموش نکن.

این عبارت از همان آغاز با موافقت پرشور مردان روبرو شد ، چنان که آن را مستدل کردند و گفتند : به سراغ زنان میروی شلاق را فراموش نکن آنها لنگه کفش دارند .

کلام نیچه به حدی مقبول افتاد که یک بار وقتی آلفرد سر قرارش با مادام رزا نرفت و مادام رزا او را مواخذه کرد . آلفرد گفت : چرا بی خودی ناراحت میشوی ، شلاق نداشتم.

در همان اوقات در تعریف زن خوب میگفتند : زن خوب زنی است که خودش شلاق داشته باشد.

و در مورد مرد هایی که سر گوششان میجنبید میگفتند همه پولشان صرف خرید شلاق میشود.

با تمام نفوذی که اندیشه های نیچه در بین مردم داشت ، چون خودش به آنها عمل نمیکرد باعث درد سرش شد . یک بار برای دیدن برای دیدن معشوقه اش لوسالومه خیلی سر حال به در منزل دخترک رفت ، اما دخترک به محضی که در را باز کرد و نیچه را بدون شلاق دید ، با ناراحتی در را بست و بعد از آن به عشق نیچه پشت کرد و با فرد دیگری که برایش چند تا چند تا شلاق میبرد ازدواج کرد.

اساساَ در آن زمان بیشتر شلاق فروشی ها متعلق به نجیبه ها و خانم ها بود ، از بس که مرد ها برایشان شلاق میبردند . بیشتر این مغازه ها هم در کنار پارک ها یعنی محل ملاقات زنان و مردان با یکدیگر بود از پارکها هم همیشه صدای شلاق خوردن و جیغ و داد می آمد.

مردم آن زمان آلمان به قدری خود را موظف به رعایت افکار نیچه می دانستند که آرام آرام این فرهنگ جا افتاد که وقتی میخواستند به زنی ابراز علاقه کنند برایش شلاق میفرستادند و حتی هر دو باری هم که به ملاقات یک دو جنسه میرفتند یک شلاق میبردند ، ولی در هر دو صورت افکار نیچه باعث نا هنجاریهایی هم شد ، چنانکه مرد ها دسته دسته تغییر جنسیت میدادند و در توجیه کارشان میگفتند که پول ندارند که هر باری به سراغ زنی میروند شلاق ببرند . گاهی هم بد فهمی هایی در درک نظریات نیچه رخ میداد . چنانکه وقتی مادام کاترین به دیدن مادام امیلی رفت با خود شلاق برد. وقتی از علت این کار پرسیدند گفت: نیچه گفته هرگاه به سراغ زنی میروی شلاق را فراموش مکن.


همه گستری افکار نیچه به قدری بود که روستاها را هم فرا گرفت ، ولی چون روستاییان استطاعت مالی زیادی نداشتند ، به جای اینکه شلاق ببرند ، ترکه میبردند و بدین ترتیب درختهای روستاهای سرسبز آلمان به کلی لخت عور شدند و اولین نطفه جنبش سبز ها که در پاسداری از طبیعت است از همین جا و در مخالف با افکار نیچه شکل گرفت.

بعد ها مردم شناسی در توجیه علاقه زنان آن روزگار آلمان به شلاق گفت: چنانکه زنان امروزی به عطر علاقه دارند ، در آن زمان به شلاق علاقه داشتند . قضیه به همین سادگی است . فایده شلاق ازعطر کمتر نیست ! 

یکی دیگر گفت : اینها همه حرف است . مرد های آن موقع مرد بودند ، مَرد.

 دیگری که آقای متشخصی بود با اشاره به سبیلهای پرپشت نیچه گفت : مگر کسی زن را میزند . نیچه از مردی فقط یک سبیل کلفت داشت .

ماکیاول

قبولش داره 

اخیرا کتاب های ماکیاول را دوره کردم. هر چه دنبال این جمله گشتم که هدف وسیله را توجیه میکند چیزی پیدا نکردم تعجب کردم. در این کتابها خیلی چیزهاست که هیچ کدام معروف نیست اما درست چیزی را که ماکیاول نگفته به سر زبانها افتاده. یکی از استادان دانشگاه میگفت: من چنین مطلبی در کتاب های ماکیاول ندیدم، احتمالا متعلق به وی نیست. پشت این جمله خیلی عمق است ماکیاول آنقدر عمیق نبوده.

یکی دیگر میگفت: واضح است. هدفی که نتواند وسیله را توجیه کند هدف نیست.

ادیبی میگفت: هدف و وسیله هر دو از دوستان قدیم اند . بر اثر صبر ظفر میاید.
طفلکی قاطی کرده بود.

مارک تواین نویسنده معروف آمریکایی میگوید: مبادا از راههای غیر شرافتمندانه پولدار شوید، مگر مجبور شوید.

مادر بزرگم میگوید: ننه دروغ مصلحت آمیز بد نیست .

یکی از استادان تاریخ میگفت: همیشه هدف هایی بوده که وسیله را توجیه کند.

یکی از منطقیون میگفت: هدف وسیله را توجیه نمیکند مگر اینکه هدف وسیله را توجیه کند .

یکی از فلاسفه میگفت: اگر هدف ما این تلقی فلسفی باشد که هدف وسیله را توجیه میکند، چطور بگوییم که هدف وسیله را توجیه نمیکند.

یکی از معتقدین به فلسفه مادی گری میگفت: وسیله نسبت به هدف یک امر عینی است و با توجه به تقدیم عینیت به ذهنیت این وسیله است که هدف را توجیه میکند.

این همان حرف حسن مکانیک است که میگوید بدون وسیله کاری از پیش نمیرود .

مارادونای آرژانتینی که یکی از بزرگ ترین فوتبالیست هاست و یک گل مشکوک به تیم ملی فوتبال انگلیس زد . میگفت: ما باید انگلیسی ها را میبردیم حتی اگر شده با دست گل بزنیم .

کریستف کلمب که سخت گیری و قساوت زیادی در حق بومی های امریکایی اعمال میکرد 
گفت: برای رسیدن به خوبی میتوان بدی کرد. چنانکه ما برای اینکه به شرق برسیم از غرب رفتیم .

کارمندی که حقوقش کفاف اجاره خانه اش را نمیدهد گفت: باید اجاره را پرداخت هر طوری شده .

یک نفر که پیرو فلسفه پوچی بود میگفت: هدف چیست خود وسیله تلنبار شده است.

محمود بقال یک بار گفت: مهم اینه که جنس فروش بره اگر نرفت هر قسمی مجاز است.

شرکت دخانیات وینستون این طور تبلیغ میکرد، هدف وسیله را توجیه نمیکند، مگر اینکه بخواهید وینستون بکشید .

خیلی از شرکت های اقتصادی هم تبلیغ میکنند: هدف جلب رضایت شماست.

محققی که تحقیقش جایزه سال را برد گفت: اگر ماکیاول آنقدر پدر سوخته بود که معتقد بوده هدف وسیله را توجیه میکند، قاعدتاَ آنقدر پدر سوختگی داشته که بفهمد این حرف را نباید جار زد.
از این استاد پرسیدند پس چرا این عبارت به ماکیاول نسبت داده شده؟
گفت: این سوال من هم هست.

یکی از دوستان که احضار ارواح میکند گفت: واقعاَ انگار ماکیاول نگفته که هدف وسیله را توجیه میکند. چون یک بار که روحش را احضار کردم به او گفتم: آخه این چه حرفیه که هی در کتاب هایت تکرار کردی؟
از دوستم پرسیدم در کدام یک از کتاب هایش دیدی؟
_ در هیچ کدام، یک دستی زدم ... ولی نگرفت.

این حرف اخلاقیون هم خیلی معروف است . به هدف های خوب با وسیله های بد نمیرسند .

یکی هم گفت: هدف ما متعالی تر از آن است که با خشونت به آن برسیم. همین شخص بعد از مدتی گفت: هدف ما به قدری متعالی است که اگر شده با خشونت به آن میرسیم .

این فرد با وجود اینکه خیلی به ماکیاول حمله میکند، اما همه دوستی که احضار ارواح میکرد درباره اش گفت : ماکیاول خیلی قبولش داره!

هگل


                                                  هگل
                                         
واقعیت، معقول است
هگل بزرگترین فیلسوف ایده باور جهان است که آثارش به قدری مشکل و دور از ذهن است که گفته اند خود وی از آنها چیزی نمیفهمید . در تحصیلات ابتدایی و متوسطه و حتی دانشگاهی هیچ درخششی نداشت و بعضی معتقدند که بقیه زندگی هگل ادامه موفقیت آمیز همین ایام است.

هگل از جوانی شیفته عرفان بود . بعد ها در شهر «نیا» به تدریس در دانشگاه پرداخت و با حمله ناپلئون بناپارت به آن شهر مثل یک فیلسوف از آنجا گریخت، ولی دو دهه آخر عمر را به عنوان سلطان بلا منازع فلسفه در سایه حمایت حکومت در رفاه گذراند. به نظر هگل هیچ وضع و امر و ایده ای پایدار و ثابت نیست و به وسیله تناقضی درونی که نتیجه تقابل آشتی ناپذیر «تز» و «آنتی تز» است به سنتز میروید ، تا خود آن تز تازه ای گردد که آنتی تز نویی دارد و از تقابل آنها باز سنتز تازه ای پدید آید..... با وجود چنین اعتقادی این جمله از وی بسیار معروف است : «واقعیت معقول است و معقول واقعیت است.»

فیلسوفی در نقد این عبارت اخیر گفت : هگل بین تز و آنتی تز و سنتز از تز حمایت کرد.

یک رند بی کس و کار هم به علت حمایت دولت پروس از هگل به وی اینطور زخم زبان زد : حرفهای هگل به قدری شمول دارد که نه فقط نیاز فلسفه ، که نیاز فلاسفه را هم جوابگوست.

یکی دیگر هم که مثل سرخ پوست ها صحبت میکرد گفت: این نشود که واقعه ای اگر بود ، یا نبود ، یا عکسش بود ، همه عقلی بود !

این جمله از ارسطو معروف است : نشیمن را برای آن ساخته اند تا روی آن بنشینم .

ولتر هم به طنز میگفت : بینی راهم برای این ساخته اند تا عینک خود را وقت مطالعه روی آن بند کنیم.

برنارد شاو هم میگوید: من ریش پر مو و سر بی مو دارم. کاش عکسش بود.

یکی دیگر میگفت هگل در جوانی عارف و انقلابی بود . کوشید تا واقعیت را عقلانی کند ، اما چون مشکل بود طریقه اش را عوض کرد. قدری تعریف واقعیت را معقول تر کرد و قدری هم تعریف معقول را واقعی کرد، تا این طوری واقعیت معقول شد و معقول واقعیت شد.

اما ما هر قدر هم با حرف های هگل مخالف باشیم ، در عمل پیرو آن هستیم، چنانکه از دیر باز همه ابنای بشر وقتی میخواستند از دری داخل شوند که تنگ بود ابتدا در را چار طاق میکردند و بعد خود را کمی باریک میکردند یعنی شکم را تو میدادند ، به عبارت دیگر در را کمی گشاد تر و خود را کمی لاغر تر میکردند . همچنین ممکن است صورت شما خیس باشد و حوله در اختیارتان نباشد . معمولاً در این مواقع از آستین پیراهن تان استفاده میکنید. در حالی که بی شک مورد اعتراض همسرتان قرار میگیرید که این کار را با حوله میکنند. شما در این مواقع میتوانید توضیح بدهید که حوله تان عین آستین تان و آستین تان عین حوله تان است . وقتی هم می خواهید انتخابات داشته باشیم و از طرفی خودی ها راهم در مجلس داشته باشیم ، در این حالت هم از کسانی که میخواهند انتخاب شوند باید انتصاب و بعد از انتصاب شده ها انتخاب کنیم و اینطوری شما میتوانید به مانند هگل بگویید که انتخابات ما عین انتصابات ما و انتصابات ما عین انتخابات ماست . فقط اشکال احتمالی این جا است که چون این مطالب مشکل و فلسفی است مردم کمتر از آن سر در می آوردند ، چنان که حرفهای هگل را هم درست نمیفهمیدند، و نقل است که هگل در لحظات آخر عمر گفت : از میان شاگردانم در طی عمرم فقط یک نفر حرفم را فهمید که آنهم بد فهمید.

هراکلیک


                                              هراكليت
                                            فيلسوف گريان

هراكليت فيلسوف بزرگ ماقبل سقراط و افلاطون مي گفت: «دريك رودخانه دوبار نمي شود شناكرد» مقصود هراكليت اين بود كه همه چيز در حركت و گذر دايمي است، طوري كه اگر در رودخانه اي براي بار دوم پاگذاشتيد نه شما همان آدم قبلي هستيد و نه رودخانه همان رودخانه است، اما چون اين حرف دو هزار و پانصدسال جلوتر از زماني كه بايد گفته مي شد، گفته شد، كمتر كسي چه موافق و چه مخالف از آن سردرآورد. چنانكه يكي از فيلسوفان مخالف هراكليت در مقابله و رد نظريه وي گفت: در يك رودخانه حتي يك بار هم نمي توانيد شنا كنيد، مگر اينكه شنا بلدباشيد.
همچنين از يكي از شاگردان هراكليت كه دركنار رودخانه زندگي مي كرد و براي استحمام از رودخانه استفاده نمي كرد، علت را پرسيدند، گفت: من سه سال پيش اينجا حمام كردم و در يك رودخانه دوبار نمي شود حمام كرد.اما چون خود هراكليت هم متعلق به دو هزار و پانصدسال قبل بود و نظرياتش مربوط به دو هزار وپانصدسال بعد بود، بيش از همه در معرض تناقض و پريشان گويي قرارداشت. چنانكه هرصبح كه از خواب برمي خاست ازهمسرش مي پرسيد: تو كي هستي؟
همسر هراكليت هم كه درهرحال متأثر از عقايد فلسفي شوهرش بود، مي گفت: تو كي هستي؟
همين زن هميشه جلوي هراكليت غذاي مانده مي گذاشت و هروقت كه مورداعتراض قرارمي گرفت، مي گفت: هروقت بخوريش تازه است، درست مثل خودت و رودخانه.
اين شد كه هراكليت از اين وضعي كه فلسفه براي زندگي اش پيش آورده بود و از اينكه مي ديد چه برداشت هاي عاميانه اي از افكارش مي كنند چنان غمناك شد كه در تاريخ به «فيلسوف گريان» مشهورشد. او مي گفت: عوام يا با افكار تو مخالفند كه دراين صورت كتك خواهي خورد، يا موافقند كه دراين صورت خرابش مي كنند و من به عنوان يك فيلسوف حاضرم كتك بخورم.
يكي از فلاسفه متأخر مي گويد: تغيير و تحول خوب است، اما تاحدي كه بتوانيم با آن منطبق شويم.
درواقع امروزه تغييرات به قدري شتاب گرفته كه همه چيز قاطي شده، اگر قدري شتاب تغييرات بيشترشود كاربه جايي مي رسد كه مثلاً شما شنا يادمي گيريد، ديگري شنا مي كند، چنانكه از قديم گفته اند: دگران شنا يادگرفتند ما شنا كرديم، ما شنا يادبگيريم دگران شنا بكنند.
اما چه طور «هراكليت گريان» در چنان زماني به چنين دركي رسيده بود. دربعضي از تواريخ آمده كه هراكليت خود براي آب بازي به نهري مي رفت كه از ميان ملك شخصي مي گذشت و هروقت صاحب ملك مچ هراكليت را مي گرفت و با عصبانيت سرش داد مي زده كه «باز اينجا پيدايت شد» هراكليت مي گفته: اون دفعه كه من نبودم.تأثير آن وقايع در بزرگسالي هراكليت چنان شد كه گفت: دريك رودخانه دوبار نمي شود شناكرد.
همچنين آمده است يك بار هراكليت تازه شروع به آب بازي كرده بود كه صاحب ملك سررسيد و هراكليت لباس هايش را جمع كرد و رفت و چون ديد كه صاحب ملك هم رفت باز برگشت و شروع به شناكرد. غافل از اينكه صاحب ملك برمي گردد و برسر هراكليت فريادمي زند: بازمي خواهي بگويي من اون نبودم.هراكليت كه هول شده بود، گفت: نه، من اون بودم اما اين رود كه اون رود نيست.بعد از اين بود آنهايي كه تغيير حالت و افكار مي دادند و خجالت مي كشيدند كه بگويند تغييركرده اند يادگرفتند كه بگويند «ماتغيير نكرديم، اوضاع و احوال است كه تغييركرده». 
ياد گفته فيلسوف هندي افتادم: اعتقاد به تغيير جهان و مافيها با قابليت ما به تغيير، رابطه مستقيم دارد.

فرانسیس بیکن


      اسب در طویله 

فرانسیس بیکن از بزرگترین فیلسوفان عملی دنیا بود که باعث تحول مهمی در فلسفه شد. «هاروی» دوست صمیمی بیکن درباره تحولی که بیکن در فلسفه ایجاد کرد خیلی موجز میگوید: بیکن برای اولین بار فلسفه را مانند خزانه داران نوشت.
بیکن به طور خلاصه معتقد به تجربه و استقراء بود و اعتقاد چندانی به قیاس نداشت. چنان که معروف است روزی بیکن عده ای را سرگرم بحث درباره تعداد دندانهای اسب دید. بحث داغی بود . هر کسی چیزی میگفت . کار به شرط بندی کشید ، ولی همچنان درباره دندان های اسب اختلاف داشتند که بیکن چیزی گفت که تا آن روز کسی نگفته بود . برای همین موجب تعجب همه شد . گفت : در طویله یک اسب است . بروید دندانهای آن را بشمرید .
این حرف ، اساسِ نظریه ای است که باعث تحول مهمی در فلسفه و علم شد و فرانسیس بیکن مبدع آن بود. زیرا تا پیش از آن برای آنکه مثلاَ آشپزی بفهمد غذایی شور است یا نه امکان نداشت از غذا بچشد. زیرا میگفت: که استقرای ناقص است و برای اینکه استقرای تام انجام دهد که حکمش ارزش مطلق داشته باشد تمام غذا را میخورد و این شد که آشپزهای معتقد به این روش به کلی از کار برکنار شدند و میخ قیاس محکمتر شد.
و چنان که گفتیم برای آن که بدانند تعداد دندانهای است چند تاست همه کار میکردند. حتی دندانهای خود را میشماردند اما امکان نداشت دندانهای اسبی را بشمارند و این فقط فرانسیس بیکن بود که تک و تنها در این قیاس بازار گفت تجربه و امتحان بکنید در طویله یک اسب است دندانهای خود اسب را بشمارید .
اما کار به این سادگی نبود یک نفر که شرط بسته بود دندانهای اسب دوازده تاست ، گفت: اگر دندانهای اسب داخل طویله دوازده تا نباشد من در اسب بودن حیوان داخل طویله شک میکنم ، چون از مشخصه های اسب این است که دوازده دندان دارد.
دیگری که شرط بسته بود اسب شش دندان دارد گفت: تا آنجا که ما شنیده و خوانده ایم اسب شش دندان دارد . اگر اسبی که در طویله است غیر از این باشد یک استثنا است .
یکی گفت : اول باید دید دندانی از این اسب نشکسته باشد. 
دیگری گفت: از کجا معلوم که تمام دندانهایش درآمده باشد. 
دیگری که لفظ قلم صحبت میکرد گفت: اصلاَ باید معلوم شود که منظور ما از دندان چیست. 
یکی دیگر گفت: جلوتر باید معلوم شود اساساَ منظور ما از اسب چیست.
همان اولی گفت: آفرین! از مشخصه های اسب این است که دوازده دندان دارد.
یکی دیگر روی چهارپایه ای رفت و بلند گفت : دوستان چاره در این است که ما بفهمیم اولین اسبی که خلق شده چند تا دندان داشته.
بیکن گفت: به آن اسب که دسترسی نداریم برویم دندانهای اسب داخل طویله را بشماریم .
همان مرد روی چهار پایه گفت: از کجا معلوم که به آنچه دسترسی داریم حقیقت است. 
بیکن که کلافه شده بود گفت: کاچی به از هیچی 
همان مرد به کنایه گفت : اما ما حلوا میخواهیم.
جمعیتی که در آنجا گرد آمده بود ، یک صدا فریاد زدند : ما حلوا میخواهیم.
بیکن مرد روی چهار پایه را پایین کشید و روی چارپایه رفت و گفت : دوستان ! دوستان! توجه داشته باشید که صحبت اصلاَ سر حلوا نیست .
جمعیت یک صدا فریاد زد : پس کاچی به از هیچی .
بیکن که اعصابش خورد شده بود داد زد : من رفتم طویله ، هر کی میخواد بیاد بیاد.
همان مرد که بیکن او را از چارپایه پایین کشیده بود دوباره روی چارپایه رفت و با غیظ گفت : من اینجا هستم ، تو برو طویله.
بیکن یکهو با خشم و مشت گره کرده و برگشت و داد زد: مرتیکه چه گفتی...
چند نفری جلوی بیکن را گرفتند و یکی از آنها که مسن تر بود گفت صلوات بفرستید.
بیکن غضبش را قورت داد و دوباره به طرف طویله برگشت . جمعیت هم آرام به دنبال بیکن راه افتاد . ولی هر چه به طویله نزدیک تر میشدند بر شتابشان افزوده میشد . بیکن در طویله را باز کرد اسب لاغر و پیری آنجا بود . خیلی پیر بود. همه داخل طویله به دور بیکن و اسب حلقه زدند . بیکن دست برد تا دهان اسب را باز کند . اسب مقاومت میکرد شیهه میکشید .
بیکن زور میزد و تقلا میکرد تا بالاخره موفق شد و دهان اسب باز شد و همه چیزی دیدند که باورشان نمیشد . اسب داخل طویله اصلاَ دندان نداشت.

حوله بدهید

         
                                            ژان ژاک روسو 
                                       حوله بدهید



ژان ژاک روسو آدم متفکری بود که از متفکر بودن خود و اساساً از آدم بودنش ناراضی بود و همواره در جهت مخالفت با افکار و اندیشه های جماعت حرکت میکرد ، چنانکه وقتی زلزله لیسبون 1755 رخ داد و باعث تاثر همه مردم شد ، روسو گفت : خیلی خوب است که هرازگاهی گروهی از مردم کشته شوند.
روسو همچنین درباره اینکه چه باید کرد تا مصیبت هایی از این دست تکرار نشود ، باز نظری غیر معمول داد و گفت : مردم لیسبون در خانه های هفت طبقه زندگی میکنند. اگر در جنگلها پراکنده بودند ، که باید اینطور باشند ، قطره خونی از بینی کسی نمیچکید.
در نظر روسو علم و تمدن از عوامل بدبختی است و معتقد بود هر چیزی که انسان متمدن را از وحشی تعلیم نیافته متمایز کند بد است. از این رو حتی ساعت خود را فروخت و میگفت : بشر متفکر حیوان فاسدی است.
دوستان روسو از اولین منتقدان نظریات وی بودند، به همین علت وی را بشر متفکر می خواندند.
یکی از آشنایان روسو که از دیر یا زود آمدن وی در سر ملاقات ها کلافه شده بود ، بالاخره معترض گفت : خوب است ساعت ببندیم و سر وقت بیاییم ، تا اینکه ساعت نبندیم و حیوان باشیم .
ولتر هم که معاصر روسو بود ، خطاب به وی گفت : هیچ کس مثل شما این همه هوش و نکته سنجی برای چهار پا ساختن انسان به کار نبرده است . با خواندن کتاب شما آدم دوست دارد چهار دست و پا راه برود .
ولتر کسی نیود که اگر به کسی گیر داد ، به این راحتی رهایش کند ، او حتی در فیلسوف و متفکر بودن ژان ژاک روسو شک داشت و گفت : روسو به قدری فیلسوف است که میمون به همان اندازه انسان است.
یکی دیگر گفت : روسو به قدری نسبت به وحشی ها خوش بین بود که اگر آدمخوارها او را میگرفتند و در یک دیگ بزرگ پر از آب میکردند و زیرش هیزم روشن میکردند ، فکر میکرد برای استحمامش است و می گفت که حوله بدهید. 
یکی دیگر گفت : اگر بشر هر چه جلوتر آمده ، بد بخت تر و فاسد تر شده ، یعنی اینکه میمون ها از ما مترقی تر و مصلح تر هستند .
اما روسوی بیچاره با وجود علاقه زیادی که به وحشی ها و حیوانات داشت ، در حین یک پیاده روی مورد تهاجم سگی دانمارکی قرار گرفت و به روی زمین پرت و بیهوش شد و چند روز بعد به علت ضعف و رنجوری درگذشت ، در حالی که هنوز ولتر دست از سرش بر نداشته بود و گفت : ژان ژاک روسو خوب کرد که مرد . 
با این همه افکار روسو پس از مرگش گسترش بیشتری پیدا کرد و جهانی شد ، چنانکه امروزه در ایران هم کسانی به افکار او متمسک میشوند و میگویند : برای اینکه جلو برویم باید عقب برویم ، چونکه وقتی عقب میرویم جلو میرویم.

ولتر

بعضی وقتها بعضی آدمها حرفهایی میزنند که تا عمر بشر باقی است باعث گرفتاری میشود. ولتر هم یکی از این حرفها را زده. خدا بیامرز گفت: من با تو مخالفم ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حرفت را بزنی.
بعد از آن هر کسی خواست درباره آزادی حرفی بزند، متاثر از همین حرف ولتر بود . مثلاَ عده ای گفتند: من با تو مخالفم و جانم را میدهم تا تو حرفت را نزنی. 
دار و دسته دیگر گفتند: که من با تو مخالفم و جانت را هم بدهی نمیگذارم حرفت را بزنی.
بعضی ها گفتند : من با جانت مخالفم ولی جانم را میدهم که آزادانه وصیت کنی .
بعضی استناد به قانون کردند که اصلاَ جان تو غیر قانونی است .
بعضی از آموزگار ها هم گفتند: من با حرف تو موافقم اما حرف بی حرف دارم درس میدهم.
بعضی های دیگر گفتند : اگر توانستی شش بار پشت سر هم بگویی که ،« جونی جونم! و جونت و جونمون فدای جون مخالفمون ».
یکی گفت : اگر ملتی چیزی را بر آزادی ترجیح دهد همه چیز را از دست میدهد.
این عبارت آخری ربط زیادی به موضوع نداشت.
بعضی از محققان گفتند شاید اصلاَ ولتر با مخالفانش هم عقیده بوده که می گفته جانم را میدهم تا مخالفانم حرفشان را بزنند .
تاریخ نویسی درباره ولتر تحقیقات ارزنده ای داشت مطلبی داشت که چون با موضوع بی ارتباط نیست نقل میکنم. او از رابطه ولتر و مادام امیلی دوشاتله فیزیکدان و ریاضیدان برجسته هم عصرش مینویسد و اینکه این دو دائماَ در بحث و مناظره بودند. در حین یکی از همین بحثها، ولتر به شدت با افکار امیلی مخالفت کرد و بعد برای دلجویی گفت: من اگر چه باتو مخالفم ولی حاضرم جانم را بدهم تا تو حرفت را بزنی.
بعد ها وقتی از مادام امیلی در باره ولتر پرسیدند گفت: آه مرد عجیبی است به جای آنکه قربان صدقه خانم ها برود، قربان صدقه افکارشان میرود. 
معدودی هم منکر همه چیز شدند و گفتند اصلاَ ولتر در سراسر عمرش چنان حرفی نزده.
این دسته معتقدند که ولتر در راه عقاید خودش هم جان نمیداد چه برسد به اینکه برای افکار دیگران بمیرد. 
اینها میگویند ولتر در عمرش چند باری از ترس جانش عقیده خودش را هم انکار کرد. چنانکه معروف است اشراف فرانسه که از ولتر خشمگین بودند چند نفری را اجیر کردند تا وی را بکشند. آنها ولتر را در گوشه خلوتی گیر آوردند و چون قصد جانش کردند ولتر چنان در مدح و ستایش اشراف سخن راند که آنها فکر کردند اشتباهی گرفته اند بعدها ولتر در باره این واقعه گفت: من به هیچ وجه جانم را در راه افکارم نمیدهم تا بتوانم آن را در راه افکار مخالفانم بدهم .
اشراف فرانسه گفتند تا دشمنانی مثل ولتر داریم به دوست چه حاجت داریم .
داش غلام هم که از لوطی های جنوب شهر است میگوید ولتر خیلی با معرفت است.
سردبیر یکی از نشریات هم در حینی که از دست مخالفانش کتک مفصلی میخورد گفت: حاضرم یک صفحه از روزنامه ام را بدهم تا افکارتان را هم بیان کنید.

توماس هابز

توماس هابز از بزرگترين فيلسوفان فلسفه سياسي انگلستان و جهان است.
هابز هنگامی مادرش از صداي شلیک كشتی های جنگی اسپانيا وحشت زده شده بود در مالز بوری پيش از موعد به دنيا امده بود.بعد ها تاثير اين تولد زود هنگام را در زندگی او شاهد هستيم چنانكه اولين كتاب خود را در ?? سالگی نوشت و كتابهای بعدی خود را هم زودتر از موعد نوشت.
هابز معتقد است كه انسان به طبع خود خواه و خود پرست است و اعتقاد خود را در اين جمله خلاصه كرد:انسان گرگ انسان است.

اين جمله چون به شدت با بدبينی توام بود از همان ابتدا مورد انتقاد بسياری صورت گرفت.
هابز در جواب انتقادات گفت:هر كس شبها در خانه اش را كلون ببندد و اشيای گرانبهايش را در جاي امن بگذارد معلوم است چنين شخصی درباره همنوعانش چطور مي انديشد. اين فرد با كرده هايش همان قدر ادميان را متهم می كند كه من با گفته هایم.من فقط كنه اعتقادات مردم را عريان مي كنم.

كشيشی با قبيح دانستن افكار هابز گفت:هر چيزی كه عريانش خوب نيست.
اما در هر صورت اين كه انسان گرگ انسان است ارام ارم همه گير تر و محل بحث های بسياری شد. چنانكه عده اي مي گفتند:انسان خر انسان است!

اين عده معتقدند كه زيان و صدمه استحمار به بشريت از استعمار بيشتر بوده. ولي چون استحمار شدگان خجالت مي كشند در اين باره چيزی بنويسند اين است كه صدمات و ضررهای ان كمتر مطرح شده.

روان شناسی كه به تاثير تقليد در پرورش ادمي معتقد بود گفت:انسان بوزينه انسان است.
يكي از محققان معتقد است:انسان سوسك انسان است.
دليل اين محقق اين است كه بچه های جنوب شهر مدام به همديگر مي گويند:سوسكت می كنم يا سوسكتم

با همين چند عبارت مشخص شد چقدر هابز در قياس با اين افراد دقيق بوده.
اما اين تذكر لازم است كه انسان نمي تواند گرگ انسان باشد . مگر اينكه بخشی از انسان گوسفند انسان باشد.چون صفت درنده خوئی گرگ فقط در صورت بودن و دريده شدن گوسفند معني پيدا مي كند.

هر چند كه گرگ ها بيشتر از اين كه بي محابا حمله و شروع به دريدن بكنند ابتدا بهانه و توجيح ان را پيدا می كنند .

چنانکه تازگي ها گرگي بره ای را ديد که از چشمه ای اب مي خورد. 
گرگ گرسنه بود خواست گوسفند را بدرد!قدري به دنبال توجيه مي گشت.سپس داد زد:اهای حيوان!اب را چرا گل الود می کنی؟!!!