این حرف ، اساسِ نظریه ای است که باعث تحول مهمی در فلسفه و علم شد و فرانسیس بیکن مبدع آن بود. زیرا تا پیش از آن برای آنکه مثلاَ آشپزی بفهمد غذایی شور است یا نه امکان نداشت از غذا بچشد. زیرا میگفت: که استقرای ناقص است و برای اینکه استقرای تام انجام دهد که حکمش ارزش مطلق داشته باشد تمام غذا را میخورد و این شد که آشپزهای معتقد به این روش به کلی از کار برکنار شدند و میخ قیاس محکمتر شد.
و چنان که گفتیم برای آن که بدانند تعداد دندانهای است چند تاست همه کار میکردند. حتی دندانهای خود را میشماردند اما امکان نداشت دندانهای اسبی را بشمارند و این فقط فرانسیس بیکن بود که تک و تنها در این قیاس بازار گفت تجربه و امتحان بکنید در طویله یک اسب است دندانهای خود اسب را بشمارید .
اما کار به این سادگی نبود یک نفر که شرط بسته بود دندانهای اسب دوازده تاست ، گفت: اگر دندانهای اسب داخل طویله دوازده تا نباشد من در اسب بودن حیوان داخل طویله شک میکنم ، چون از مشخصه های اسب این است که دوازده دندان دارد.
دیگری که شرط بسته بود اسب شش دندان دارد گفت: تا آنجا که ما شنیده و خوانده ایم اسب شش دندان دارد . اگر اسبی که در طویله است غیر از این باشد یک استثنا است .
یکی گفت : اول باید دید دندانی از این اسب نشکسته باشد.
دیگری گفت: از کجا معلوم که تمام دندانهایش درآمده باشد.
دیگری که لفظ قلم صحبت میکرد گفت: اصلاَ باید معلوم شود که منظور ما از دندان چیست.
یکی دیگر گفت: جلوتر باید معلوم شود اساساَ منظور ما از اسب چیست.
همان اولی گفت: آفرین! از مشخصه های اسب این است که دوازده دندان دارد.
یکی دیگر روی چهارپایه ای رفت و بلند گفت : دوستان چاره در این است که ما بفهمیم اولین اسبی که خلق شده چند تا دندان داشته.
بیکن گفت: به آن اسب که دسترسی نداریم برویم دندانهای اسب داخل طویله را بشماریم .
همان مرد روی چهار پایه گفت: از کجا معلوم که به آنچه دسترسی داریم حقیقت است.
بیکن که کلافه شده بود گفت: کاچی به از هیچی
همان مرد به کنایه گفت : اما ما حلوا میخواهیم.
جمعیتی که در آنجا گرد آمده بود ، یک صدا فریاد زدند : ما حلوا میخواهیم.
بیکن مرد روی چهار پایه را پایین کشید و روی چارپایه رفت و گفت : دوستان ! دوستان! توجه داشته باشید که صحبت اصلاَ سر حلوا نیست .
جمعیت یک صدا فریاد زد : پس کاچی به از هیچی .
بیکن که اعصابش خورد شده بود داد زد : من رفتم طویله ، هر کی میخواد بیاد بیاد.
همان مرد که بیکن او را از چارپایه پایین کشیده بود دوباره روی چارپایه رفت و با غیظ گفت : من اینجا هستم ، تو برو طویله.
بیکن یکهو با خشم و مشت گره کرده و برگشت و داد زد: مرتیکه چه گفتی...
چند نفری جلوی بیکن را گرفتند و یکی از آنها که مسن تر بود گفت صلوات بفرستید.
بیکن غضبش را قورت داد و دوباره به طرف طویله برگشت . جمعیت هم آرام به دنبال بیکن راه افتاد . ولی هر چه به طویله نزدیک تر میشدند بر شتابشان افزوده میشد . بیکن در طویله را باز کرد اسب لاغر و پیری آنجا بود . خیلی پیر بود. همه داخل طویله به دور بیکن و اسب حلقه زدند . بیکن دست برد تا دهان اسب را باز کند . اسب مقاومت میکرد شیهه میکشید .
بیکن زور میزد و تقلا میکرد تا بالاخره موفق شد و دهان اسب باز شد و همه چیزی دیدند که باورشان نمیشد . اسب داخل طویله اصلاَ دندان نداشت.